نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
انتقام
قصه از آنجا شروع شد که نویسنده گفت: «دیگر چیزى نمى نویسم!» و «الف»، از واپسین قصه اش، قدم به جهان ما نهاد. «او» آمده بود که انتقام بگیرد. «شخصیت »هاى دیگرى هم بودند البته «ب» که شخصیت تاریخى رمانى ناتمام بود با شمشیرى مرصع، شامگاه را انتظار مى کشید تا نویسنده را بر جاى خویش نشاند! و «ت» که شوهرش را در قصه اى کوتاه به قتل رسانده بود و در آخرین سطرهاى آن قصه، با رضایت پسرش، از چوبه دار رهیده بود، در بطرى آب نویسنده، کمى از همان آرسنیک قاتل شوهرش را ریخته بود و در ۷۰سالگى، مرگ خود و نویسنده را انتظار مى کشید! با این همه، «الف» از همه خطرناک تر بود چون نویسنده آن را براساس الگوى شخصیتى خودش طراحى کرده بود. او در واقع، همزاد نویسنده بود و کل توطئه این قتل، توسط او شکل گرفته بود. او مى خواست جاى نویسنده بنشیند و مثل او، بر این همه «شخصیت» حکمرانى کند. «قدرت!»؛ این کلمه مورد علاقه او بود.کسى نمى داند که واقعاً چه پیش آمد که نویسنده از تصمیم خود منصرف شد و دوباره به نوشتن پرداخت. فقط مى دانیم که نه بطرى آب را خورد و نه شمشیر مرصع بر گردنش فرود آمد. شبى خوابید. صبحى از خواب برخاست. گفت: «انگار همه چیز در خواب بوده.» به سراغ قصه اى رفت که «الف»، شخصیت اصلى اش بود و آن را در مخفى ترین زاویه ذهن اش، پنهان کرد. گذاشت که شخصیت اصلى قصه، بر دیوارهاى نامرئى «روایت» مشت بکوبد. گذاشت هرچه مى خواهد داد بزند: «تو فقط یک شخصیتى نه چیزى بیشتر.» گذاشت به گریه بیفتد: «این شبیه یک کابوس است. من توى قصه خودم زندانى شده ام.» و بعد نشست تا قصه اى تازه بنویسد. قصه اى که این طور شروع مى شد: «قصه از آنجا شروع مى شد که نویسنده گفت... و «الف» از واپسین قصه اش، قدم به جهان ما نهاد...»